تبليغاتX
▌▌ بگو ماله منی تو همیشه▌▌


▌▌ بگو ماله منی تو همیشه▌▌

خاطرات زندگی خودم

 

برید ادامه مطلب.......

 

هر کی پسورد میخواد بگه و آدرس بزاره.....

 

هر کسی ایمیل میده باید صبر کنه تا ایمیلها جمع بشه و گروهی

بفرستم....

 

((این پست آخر نیست))

 

 نظر خصوصی رو هم جواب نمیدم به هیچ عنوان.

 

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت2:12توسط رویا | |

بقیه ماجرا توی ادامه مطلب.......

 

هر کس پسورد رو نداره بگه که بهش بدم.......

آدرستون هم بزارید....(آدرس وبلاگ فقط)

 

((مطلب به خاطر وجود عده ای مزاحم  رمزدار شده و هر سری هم

رمز عوض میشه)).......این پست آخر نیست.....


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت4:37توسط رویا | |

....رويا؟ حالت چطوره؟ طوريت نشد؟...بدون اينكه نگاش كنم: آرش

من خوبم خواهش ميكنم دست از سرم بردار و برو....به راهم  ادامه

دادم با قدم هاي سريعتر و از باغ خارج شدم....بازم اومد جلوم....

رويا وايسا ميخوام ببينم زير چشات چي شده....با جيغ:آرش ولم كن برو

....گريه.....برو لعنتي....برووووووو....

_بميرم اينا همش به خاطر منه

_تو تقصير نداري بيخيال

_پدر اون توكا رو درميارم به وقتش

_آرش نكن اين كارا رو برو پي زندگيت منو هم فراموش كن...تو اون

موقع ها كه برات ميمردم و ميدونستي محل سگ بهم نميزاشتي حالا

چي شده كه ولم نميكني؟ آرش نزار فكر كنم تو هم مثل بقيه مردا

هوس بازي...نزار فكر كنم كه توي عشقم اشتباه كردم....نزار خودمو

سرزنش كنم بخاطر سالهايي كه با ياد تو گذشت........

_رويا تورو خدا با من اينطور حرف نزن اصلا اينا كه ميگي نيست

_آرش؟ گريه؟ آخه چرا گريه ميكني؟ خواهش ميكنم ازت نكن...

آتيشم ميزني با گريه هات كثافت.... نكن....(منم گريه كردم)

چقدر گريه هاش آروم و با وقار بود....چشماي زيبا و درشتش پر از

اشك شده بود مژه هاشو آروم تكون ميداد و اشكا قطره قطره ميريختن

روي گونه اش

دستشو پس زدم و رفتم كه سوار ماشين بشم....يه دفه يه صداي آه بلند

شنيدم....صداي آرش منه....برگشتم....ديدم دهنش باز مونده مثل كسايي

كه از چيزي تعجب كردن...چشماش زاغ شده بود...يكي پشتش بود....

چسبيده بود بهش....يه چيزي دست اون يارو بود....خداي من...نه....

دويدم سمت آرش...بهت زده نگاش ميكردم....با چشماي از حدقه بيرون

زده به همديگه نگاه ميكرديم....اون مرد....همون مرد درشت هيكل بود

آره خودش بود...محسن....برادر توكا....دستشو از پشت آرش كشيد بيرون

پر از خون بود.....آرش پرت شد جلو و خم شد و به خودش ميپيچيد....

محسن از قيافش كينه و نفرت ميباريد....دست راستش يه چاقو بود كه تيغه اش

به اندازه يه ساطور بود و با خون آرش قرمز شده بود....دوباره دستشو

با سرعت برد عقب و....يكي ديگه....ايندفه به پهلوي آرش....آرش تكون

نميخورد فقط نيم خيز شده بود و داشت ميافتاد زمين....چاقو رو از پهلوي

آرش درآورد....خون زد بيرون...ايندفه بيشتر از قبل....من با

جيغ فرياد زدم: نه........نكن....بسه.....كمكككككك....بازم دستشو

برد عقب كه ضربهء سوم رو بزنه....من پريدم روي آرش و محكم

بغلش كردم....چاقو به من خورد....سوختم....حس كردم پهلوم داره

ميسوزه با درد زياد....هنوز آرش رو محكم گرفته بودم....چاقوي چهارم

خورد به پام (پهلوي رانم) مانتوم كه سفيد بود غرق خون قرمز شده بود

هر دوتامون افتاديم روي زمين....آرش روي سنگاي خيابون و منم روي

آرش...............................

 

پ ن:

معذرت از همه

متاسفانه سرم خیلی شلوغه و نمیتونم کسی رو خبر کنم

 ولی به کسایی توی پست قبل نظر دادن

حتما" سر میزنم وقتی پست جدید رو میزارم و محبتشون

رو جبران میکنم.......

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت3:59توسط رویا | |

ديگه چيزي نميديدم چشام تار شده بود و دنيا داشت دور سرم

ميچرخيد....افتادم روي زمين سرم بشدت درد ميكرد...دست

گرفتم روي سرم و به زحمت بلند شدم كه اونجا رو ترك كنم

توي مجلسي به اون بزرگي كه اون همه آدم هم بودن هيچكسي

حتي نيومده بود ميانجيگري كنه و آرش و اون مرد درشت هيكل

رو جدا كنه...اون مرد كي بود؟

اون مرد محسن برادر توكا بود(به اونايي كه درست حدس زده بودن

تبريك ميگم) اون زن چاق هم زد توي سر من همون توكا زن آرش

بود....بالاخره يه عده كه اومده بودن پشت باغ كه برن دستشويي

اون صحنه رو كه ديدن رفتن و محسن و آرش رو از هم جدا كردن

محسن هم قد آرش بود ولي چهار برابر آرش هيكل داشت شبيه هيكل

اين قوي ترين مردان دنيا كه تلوزيون نشون ميده! كلا" خانوادگي

درشت بودن....صورت محسن نشون ميداد كه آرش ماشالا حسابي

از پسش براومده...من فقط نگران بودم كه نكنه آرش چيزيش شده باشه

حسابي همديگه رو كتك زده بودن و توكا هم دررفته بود....از دور ميديدم

كه جمعيت جمع شدن دور و بر اون دوتا و جداشون كردن در حاليكه

آرش داره از توي جمعيت دنبال من ميگرده و منم قايم شده بودم كه

منو نبينه....سيما منو ديد و گفت: چي شده عزيزم؟ چرا زير چشات اينقدر

كبوده؟ چرا رنگت پريده؟ گفتم: چيزي نيست فشارم افتاده...گفت:بشين برم

برات يه شربتي آب قندي چيزي بيارم....كبود؟! آينه رو از توي كيفم

درآوردم و ديدم زير دوتا چشام كبود و خون مرده شده....حدس زدم به

خاطر ضربه هايي باشه كه توي سرم خورده....سيما با يه ليوان

شربت و يه كيسه يخ اومد پيشم و گفت اينو بزار زير چشمت....

گذاشتم....آآآآآآخ صورتم مثل كوره بود....چه يخ بود....سر دردم

داشت بهتر ميشد...شربت رو تا نصفه خوردم و گفتم: سيما جون

من حالم اصلا" خوب نيست بهتره برم....باشه خانومم....بزار برسونمت

......نه ميتونم رانندگي كنم تو به مراسم برس....باشه گلم مراقب خودت

باش...بزار تا دم در باغ باهات بيام....نه عزيزم برو مهمونا منتظرن

مامانت دست تنهاس....يواش بري ها....باشه....بهم زنگ بزن رسيدي

خيلي نگرانتم....باشه عزيزم نگران نباش....

تا در باغ رفتم بصورت قدم هاي سريع(ماراتن) همه سرگرم رقص و

شادي بودن....دوباره جلوم ظاهر شد....صدام كرد....واي خداااااااااا

پ ن ۱:

میدونم کم بود ایندفه.......

توی آپ بعدی جبران میکنم......

پ ن۲:

من خوبم دوستاي گلم

مشكلم رفع شد نگران نباشيد........

پ ن۳:

من به کسایی که نظر خصوصی میدن سر نمیزنم.....!

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت22:58توسط رویا | |

بازم افسردگي بازم تنهايي بازم گريه بازم بيتابي بازم.....

همه بهم ميگفتن شوهر كن يا اينكه حداقل با كسي دوست شو

ولي من ديگه دل و دماغ هيچ كاري رو نداشتم...و به همه ميگفتم

من فقط منتظرم و همه بهم ميگفتن كه اينقدر منتظر باش كه گيسات

رنگ دندونات بشه.....مهموني و مجالسي كه فك و فاميل دعوت ميكردن

منم ميرفتم ولي ديگه مثل قبل نبودم اونجا....نه رقصي نه لبخندي نه

شوخي با كسي نه خنده اي نه دست زدني و نه خوردني...هيچي...

فقط مينشستم روي صندلي و شادي بقيه رو تماشا ميكردم....روناك/ تينا

پريسا/مهديس و....همه دختراي فاميل كه با هم ازدواج كرده بوديم همشون

حالا ديگه بچه داشتند بعضيا دوتا بعضيا يكي....مهمونيا با هياهوي

بچه ها شلوغ ميشد...همه فكر اين بودند كه بچشونو كدوم مدرسه اسم

نويسي كنند امسال يا اينكه فردا شب غذا چي درست كنن براي مهموناشون

بهتره يا از كجا لباس و لوازم خونه بخرن شيكتر و ارزونتره يا طلا گرون

شده يا ارزون يا اينكه پيترزاي كدوم كافي شاپ خوشمزه تره يا غيبت

مادر شوهر يا مسخره كردن همسايشون يا تعريف از سر و وضع همديگه

و يا..........و من فقط و فقط به آرش فكر ميكردم و هيچكسي هم توي اون

جمع از اين دل لامصب من خبر نداشت....عشق آرش منو تبديل به يه

آدم تكيده و ضعيف و رنجور و افسرده كرده بود كه 20 سال پيرتر از سن

خودم نشون ميدادم در حاليكه هنوز سنم به 30 هم نرسيده بود و پر توي

سرم موهاي سفيد شده بود....مامانم ميگفت اين ارثيه و اكثر خانواده ما

توي جواني موهاشون سفيد ميشه در حاليكه خبري از دل آش و لاش من

نداشت كه چي باعث شده كه موهايي كه مثل پركلاغ بود حالا رنگ

گچ شده....همه بهم ميگفتن رنگ كن يكي ببينه فكر ميكنه 40 يا 50

سالته ولي من اهميتي نميدادم  يه روز مهسا يكي از دوستام اومد خونم

بعد از نيم ساعت كه با هم تعريف كرديم به زور منو برد با خودش

آرايشگاه كه موهامو رنگ كنم موهام كه مشكي پركلاغي بود مثل

موهاي مش شده پر توش دونه هاي سفيد بود...مهسا به آرايشگره

گفت يه رنگ شاد و جديد به موهاش بزن ولي من نزاشتم و گفتم رنگ

موهاي خودم خوبه....موهام تقريبا" رشد كرده بود و به اندازهء مدل

موي تيفوسي شده بود حدود پنج ماه از عملم ميگذشت ولي رشد موهام

خيلي كم بود....خلاصه همون رنگ پركلاغي رو به موهام زد و بازم

شدم همون روياي مومشكي...تا اون موقع هيچوقت به موهام رنگ نزده

بودم آرش موي مشكي دوست داشت سعيد هم همينطور بنابرين هميشه

موهام مشكي بود....اي كاش ميشد آدم دلش رو هم عوض كنه....خوشم

بود تا زمانيكه خبر رسيد كه خواهر كوچيك سيما ميخواد شوهر كنه...

خب سيما دوست صميمي من بود و قطعا" منو دعوت كرد و من هم بايد

ميرفتم....ولي ميدونستم كه آرش رو حتما" توي اون عروسي ميبينم و

داغم تازه ميشه...تابستون بود....وسطاي مرداد....عروسي خواهر سيما

باشكوهتر از عروسي خود سيما بود....بعد از صرف شام توي باغ يه

هتل مجلل و بزرگ همه از مرد و زن گرفته تا پير و جوون رفتن وسط

به رقصيدن....ولي من تكون نميخوردم....اصلا" به زور سيما اومده بودم

خودش آرايشم كرد و به زور لباس داد بكنم تنم ميخواستم خيلي ساده بيام

كه نزاشت....ديگه آخراي مجلس بود....مهمونا پرو پرو هنوز داشتن

ميرقصيدن اركستر هم كم نمياورد و هي ميخوند....من ديدم ديگه دير

وقته مانتوم و روسريمو پوشيدم و رفتم پشت باغ كه دستشويي بود

توي راه يه بوي عجيب به مشامم خورد...اين بو برام خيلي آشنا بود

بوي يه عطر بود كه سالها پيش شنيده بودم....واي نه...خودش بود...

سرم پايين بود...جرات نميكردم سرمو بلند كنم....دوتا پا ميديدم كه

جلوم وايساده با كفشاي نوك بلند چهارگوش مشكي و شلوار اتو كشيدهء

مشكي كه خط اتوش به تيزي ساطور بود....خدايا خودش نباشه...خدايا

خواهش ميكنم اون نباشه....نه....نه...نميتونه اون باشه....بايد برگردم

آره بايد فرار كنم....نميخوام برم دستشويي....برميگردم...سرمو نبايد بالا

كنم...زمين نمدار بود و چمناي باغ خيس بودن منم كفشام پاشنه بلند

خواستم برگردم كه پاشنه كفشم توي گل گير كرد درگير آزاد كردن پاشنه

كفشم بودم كه ديدم همون پاها دوباره اومد جلوم وايساد....ديگه مطمئن بودم

كه اشتباه نميكنم...آب دهنمو قورت دادم و زير چشمي و آروم بالا رو نگاه

كردم....خداي من....خودشه....مردي قدبلند با كت و شلوار مشكي و يه

كراوات طوسي پررنگ و پيرهن خاكستري كه سرشو خم كرده و داره با

لبخند منو نگاه ميكنه در حاليكه بوي ادكلن دانهيل كه زده داره منو مست

ميكنه....مثل هميشه....بعد از اينهمه سال هنوز عطرشو عوض نكرده بود

همون دانهيل خوشبو كه بوي پيپ ميداد....نسيم ميوزيد و بوي ادكلنش

با بوي چمناي خيس تركيب شده بود و داشت منو ديوونه ميكرد...چقدر

موهاش بلند شده بود و مثل من دونه هاي سفيد توش بود انگار هردومون

توي جووني پير شده بوديم....اون وقتا فكر ميكردم موي كوتاه بهش مياد

ولي با موي بلند جذابتر شده بود....چقدر اين لبخند رو دوست داشتم....

چقدر واسه ديدن اين لبخند ميمردم و زنده ميشدم...وقتي ميخنديد چشاش

هم ميخنديد....همون چشمها كه منو هميشه تسخير ميكرد بازم تسخيرم

كرده بود....در حاليكه نشسته بودم و دستم به پاشنهء كفشم بود سرم بالا

بود و با دهن نيمه باز مثل خرگوشي كه مار ديده باشه به آرش زل زده

بودم....دستشو دراز كرد كه بلندم كنه...من سريع به خودم اومدم و با اخم

خودمو جمع و جور كردم و بلند شدم...برگشتم كه برم...گفت كجا؟ گفتم

به شما ربطي داره؟ گفت: رويا چته؟ چرا اينقدر تلخ شدي؟ گفتم: من

طوريم نشده....بعد با صداي لرزان و بغض آلود گفتم: تو زن داري بهتره

به زندگيت برسي...من نميخوام تو به زنت خيانت كني...از بازوم گرفت

در حاليكه پشتم بهش بود...منو كشيد سمت خودش....گفتم: آرش توروخدا

ولم كن بزار برم الان يكي مياد ميبينه....گفت: كاريت ندارم فقط ميخوام

ببينم حالت چطوره؟ عملت چطور بود؟ ميگن 90% تومورها برميگرده

برگشتم و گفتم: حالم خوبه...تومور خوش خيم بود...عمل سختي نبود...

ممنون كه نگرانم بودي...آره اگه ضربه بخوره و استرس و ناراحتي زياد

زياد باشه ممكنه برگرده....حالا بزار برم و بيشتر از اين اذيتم نكن...

(راستش دلم نميخواست بزاره برم) يه روسري شالي سفيد سرم بود كه

خوب نبسته بودمش و جلوش باز بود و موهام معلوم....گفت: موهات كو؟

كوتاه كردي؟ گفتم: نه براي عمل مجبور بودم از ته بزنم و حالا رشد كرده

و اينقدري شده....دستشو آروم آورد بالا طرف سرم من خودمو كشيدم عقب

و اون اومد جلوتر و دستشو رسوند به روسريم و روسريم رو از

سرم انداخت و دست كشيد به موهام....با لبخند گفت: واي رويا

اين مدل مو چقدر بهت مياد! خيلي شبيه گوگوش شدي...ناخودآگاه

خنديدم(كي بدش مياد بهش بگن شكل گوگوشه؟) اونم خنديد....

اولين بار بود كه آرش از قيافم تعريف ميكرد...بعد هر دومون ساكت

شديم و آرش زل زد به من و منم سرمو پايين انداختم و گفتم: من ديگه

برم....توي همين حال بودم كه يه دفه يه چيزي محكم شته رق خورد توي

سرم...دنيا جلوي چشام سياه شد...درد شديدي توي سرم پيچيد...با سرگيجه

برگشتم ببينم كيه كه زده توي سرم كه يه سيلي هم اومد توي صورتم....

بعدشم سيلي بعدي...تو سري بعدي اينقدر توي سرم خورد كه احساس

ميكردم تمام مويرگهاي مغزم داره متلاشي ميشه....جاي بخيه هاي عملم

تير ميكشيد...هيچي ديگه نميديدم فقط ميشنيدم كه كه آرش داد ميزد چيكار

ميكني احمق رواني ولش كن....بعدش درحاليكه چشام تار ميديد از دور

ميديدم كه آرش داره يه زن چاق رو بشدت كتك ميزنه... داشتم از حال

ميرفتم كه ديدم يه مرد درشت هيكل اومد و با آرش درگير شد...انگار

ميخواست از اون زن دفاع كنه........................................

 

پ ن:

من واقعا" فکر نمیکردم که داستان زندگیم اینقدر برای بعضیا جذاب

باشه که این وبلاگ روزی حداقل ۱۳۰ تا بازدید داره!

از تمام خوانندگان وبلاگ چه اونا که نظر میدن و چه اونا که نظر نمیدن

تشکر میکنم و خوشحالم که سرگذشتم مورد توجهشون قرار گرفته........

مخصوصا" دوستای گلم.....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت2:28توسط رویا | |